|
|
|
|
|
دیروز با آبی زنده شدم و زنده بودن رو تجربه کردم و با دریا به اوج رسیدم، اوج لحظات زیبائی که با عشقم به قلم رقم خورد ... و امروز آبی رو به خدا میسپارم و به غروب میرسم، غروب قلب خسته ام که بعد از سالها هنوز هم با دریا عجین و با خاطراتش زنده اس!
آهای هم نفس منتظر همراهی گرمت در وبلاگ غروب دریا هستم .
غروب دریا
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر به قلم دریا
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کس ... هیچ کس جز سکوتم مرا نمیشناسد ! سکوتی که در پهنای پنجره همیشه تاریک اتاقم گُم شده ... هیچ چیز ... هیچ چیز نمی تواند تنهائیم را پُر کند ! تنهائی غریبی که در شریانهای تنم جاریست ... و هیچ لحظه ... هیچ لحظه ای نمی تواند مرا به اوج ببرد! اوج ثانیه هائی که تار و پود گذشته ام را رقم زد و چه زود گذشت ... هیچ کس، هیچ چیز و هیچ لحظه ای نمی تواند عظمت تنهائی دریا را با تمام وسعتش در خود جای دهد .... هیچ کس ...!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||
|
|
|
|
|
سال ها پیش که دلم را در پستوی خانه دیگری جا نهادم ضربان نبضم تند تند زندگی را گذراند و من مات از شروعی دیگر چشمانم را دزدیدم و نگاهم را به استقبال قدهای سرد چیزی فرستادم که می گفتند آن را "ع ش ق" مینامند ....... سال ها پیش به یکباره زنده شدم و مزه بودن را چشیدم! سال ها ... سال ها .... سال ها گذشت ... و حالا این منم که با هر طلوع خورشید زنده میشوم و با هر غروب، آن هنگام که ستاره ها ندا میدهند باز هم امیدم نا امید شده، یکبار دیگر در سکوت سرد و تاریکم آرام آرام میمیرم ... تا فردا همچنان خورشید طلوع کند ... تن سردم از شعاع گرمش جان بگیرد و من _ شاید چه کودکانه _ باز هم به انتظار بنشینم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر به قلم دریا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز ... به یکباره میان هیاهوی زندگی تنها ماندم؛ تنها، با دستانی سرد و خالی! هنگامی که در بین دلتنگی ها چشمانم را بستم، دنیایم سراسر تیره بود، نایِ نفس کشیدن نداشتم، اما باید به دنبال زندگی می دویدم ... قلبم تندتر از همیشه می طپید و ترس به همراه دنیائی تنهائی از گوشه چشمانم جاری میشد. ترس از بودن در دنیائی که همه دارائیم را از من گرفته و هیچ چیزش متعلق به من نبود! آرام آرام پلک هایم را گشودم و در میان تاریکیِ مطلق زندگی ام نگاه تو را دیدم، نگاهی سبز که از چشمانی دوست داشتنی به من خیره شده بود. از میان همه آنچه داشتم و از دست داده بودم تو برایم ماندی! تو ... با چشمانی رویائی و نگاه گرمی که تا عمق وجود سردم رخنه می کرد؛ و این بود سرآغاز دلبستگی هامان! ........ امروز ... در هر دقیقه هزاران بار چشمانم را میبندم و باز میکنم تا باور کنم هنوز و همیشه تو را برای خودم دارم. هنوز هم زندگی همانقدر تاریک و وهم آلود است، هنوز هم از این دنیا سهمی ندارم ... هنوز هم گهگاه اشکم بی اختیار گونه هایم را خیس میکند و رد پای خاطرات در ذهنم پُر رنگ میشود، اما با وجود گرمای دستان تو دیگر در این دنیا چیزی نمیخواهم، چرا که در عالمی جدا از تاریکی ها تو را دارم ... تو و خدای تو که هر دو را می پرستم! و فردا ... بارانِ دریا ... همیشه باش و مرا بر آن دار که باشم و در تکاپوی زندگیِ با تو، بودن را مثل حس گذر در شریان های یک گیاه احساس کنم. با من بمان تا در با تو بودن خودم را بار دیگر پیدا کنم و ایمان بیاورم که من در بطن انسانی دیگر نهفته ام، با وجودش زنده و با نبودش میمیرم ... هر که هستی ... هر چه هستی با من بمان! با من بمان و همواره بر ساحل خسته ام ببار که تو تنها و تنهاترین بارانِ دریایی ...!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||