تبليغاتX

آبـی دریــــا
" اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا با من است! او جانشین تمام نداشته های من است... "
" ...پشت بي حوصلگي هاي شب از دورادور ضرب آهسته پاهاي كسي مي آيد"

هميشه رفتن بهترين نيست

هميشه ماندن آن حضور ناب نيست

گاهي ميان ماندن و رفتن هيچ فرقي نيست...

دلتنگيم... باشد!

آنها را نمي بينيم... باشد!

اشكالي ندارد

اصل درست و مهم اين است كه

عزيزان ما در خانه دل ما جاي دارند...

نرم و مهربان

همچون تو....................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:9 قبل از ظهر  به قلم دریا  | 

... هر روز عصر مي رفتم بالاي پشت بوم. اونجا رو خيلي دوست داشتم. آخه دوتا چيز داشت كه توجهم رو بيشتر از همه جلب ميكرد. يكي نزديك شدنم به آسمون آبي بود،اون بالا حس مي كردم اگه دستم رو دراز كنم جاي انگشت هام روي آبي آسمون مي مونه...

يه دليل ديگه اي هم كه اون بالا رو برام جذاب مي كرد، پرنده هائي بودن كه هر روز براشون دونه مي ريختم و اونا با ترس از اينكه نكنه بهشون نزديك بشم، با احتياط دور تر از من ميشستن و تند تند دونه مي خودن.

بين اون پرنده ها  يه كبوتر سفيد خوشگل هم بود كه از همه بيشتر ناز ميكرد. انگاري خودش مي دونست نگاش مي كنم! نمي دونم چرا هميشه بين اون همه پرنده نگاهم روي اون ثابت مي موند؟!

مي دونستم دير يا زود ميره. بهش ميومد بي معرفت باشه،اينو چشماش فرياد مي زد... حس مي كردم آخرش يه روز منو با تنهائي هام مي زاره و به سمت افق پرواز مي كنه اما با تموم اين احوال من اونو بيشتر از بقيه دوست داشتم...

و بالاخره اون رفت...

غروب يه روز سرد پائيز بود، قطره هاي تند بارون روي صورتم مي چكيد و اشكام بين اونا گم مي شد...

اون منو بين تنهائي هام رها كرد و واسه هميشه رفت...

نمي دونم چرا ولي من هنوزم دوستش دارم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  به قلم دریا  | 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است...

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت خون می روید!

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم...   

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائی من بزرگ است...!!! 

وتنهائی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد                   

و خاصیت عشق این است..........

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:52 قبل از ظهر  به قلم دریا  | 

وسلام که اسم مقدس خداست...

خیلی وقت بود دنبال یه فرصتی بودم که بتونم بیشتر با بقیه باشم. دلم می خواست نوشته های تنهائی من رو بقیه دوستان هم بخونن و نظر بدن، ولی خُب از اونجائی که گرفتاری های زندگی که مهم  ترینش درس و دانشگاه و رفت و اومدهای مربوط به اونه اجازه خیلی کارها رو به آدم نمی ده، منم نتونستم وقت آزاد پیدا کنم تا امروز. امروز صبح خدا پشت پنجره دلم نشسته بود و من مثل همیشه حضور سبزش رو حس کردم. چشمامو بستم و دستامو بردم بالا و بازم مثل همیشه ازش کمک خواستم. احساس کردم دلم هوای گفتن داره. گفتن از تنهاترین عشق ابدی... دوست دارم اینجا... نه، نه فقط اینجا، تمام نوشته هام... اصلاْ تمام زندگیم به خاطر اون باشه. فقط و فقط به عشق اونی که منو نگاه می کنه، دستامو می گیره و هیچ وقت نمی زاره زمین بخورم! می خوام بگم اگه گهگاهی دست به قلم می برم و می نویسم همش به عشق خودشه،عشقی که از مدتها پیش قلبم رو پُر کرده و از وجودم دریا ساخته...

خدایا نزار توی وجود خودم غرق بشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر  به قلم دریا  | 

در گذر از ثانیه های پوچ، نگاه خسته ام را به همراه هزاران هزار بار آرزوی خوشبختی با پرستوهای مهاجر به سویت روانه می کنم تا باور کنی حتی با وجود فاصله ها هم می توان حضور را حس کرد......                                                                                                      این کوچکترین هدیه من در اضای مهربانی های بی دریغ توست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 7:15 قبل از ظهر  به قلم دریا