|
|
|
|
|
سلام به همه عزيزان دريا دل هم نفس: دلم مي خواست اين پست فقط يه شعر باشه، شعري كه هميشه خيلي دوستش داشتم، ولي محبت شما دوستان و لطف زيادي كه بهم داشتين باعث شد اول از همه در ازاي اين همه مهربوني سوال يه سري از عزيزان رو جواب بدم. خيلي از شما دوستاي خوبم ازم پرسيده بودين كه متن هاي اين وبلاگ نوشته خود من هست يا نه... در پاسخ بايد بگم اگه قابل باشم بله، متن هاي وبلاگ آبي دريا به جز بعضي شعرهائي كه از شعراي بزرگه و شما بزرگواران اهل قلم خودتون بهتر با اون ها آشنائي دارين، بقيه دست نوشته هاي خود منه! البته هيچ ادعاي خاصي ندارم و مطمئنم كه دل نوشته هام اونقدرا جذاب نيست كه خواننده داشته باشه و تك تك شماها كه به من سر ميزنين خيلي لطف دارين. از اين پست به بعد هم اگر شعر يا نوشته اي رو از جائي به وبلاگم منتقل كردم حتما زير اون متن اسم نويسنده رو ذكر ميكنم، در غير اين صورت نوشته ها همه از خودم هست. همراهان دريا دلم منو توي اين راه تنها نزارين و با نظرات سازنده خودتون در مورد نوشته هام خوشحالم كنين. از صميم قلبم از همتون تشكر ميكنم. ************************** تو شدي مهمون من، مهمون قلبم انگاري زمزمه عشقو شناختم تو به من قشنگ ترين لحظه رو دادي من واست قشنگ ترين قصه رو گفتم وقتي دستاتو گرفتم، قطره اشكتو ديدم به من اين مژده رو دادي كه رسيدم كه رسيدم تو طلاي آفتاب و نفس سبز زميني تو گُل زنبق و لاله از يه فصل نازنيني اومدي تو روزگارم، ديگرون رفتن و رفتن تو اگه ميخواي بموني اينو پنهون نكن از من عاشقي هميشه با من، عشق من هميشه با تو لحظه ها ميگذرن از من، زندگيم پُر ميشه از تو اي ماجراي آبي پرواز تا خدا، اي انتهاي مرز تمام گذشته ام، اي بي ريا ترين نفس پاك ياس ها، با نام تو كتاب وفا را نوشته ام، اي مهربان تر از طپش غنچه هاي ناز، اي سرگذشت رويش گل هاي عاطفه، اي دست تو پناه هزاران گل سپيد، اي چشم تو حكايت درياي عاطفه... چشمان صدهزار شقايق به ياد تو تا صبحگاه سپيده بيدار مانده است.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:52 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچ كس از جنس ما نبود... نه به زلالي دريا نه به پاكي نسيم دريا هيچ كس از جنس تو نيست... آنچنان كه بودي، همانطور سبك... مثل قاصدك خوش خبري كه لحظه اي از راه مي رسد، خبري مي دهد و ناگهان مي رود... و تو هم رفتي... هيچ كس از جنس من نيست... به رطوبت اشك، به دردناكي آه و سرد و يخي از جنس يك انتظار مُرده ... دريا مدت ها پيش در سوگ رفتنت كوير شد! مثل بغض پرستو در هنجره پائيز خشكيد و نبض هوا را در ضربان تند زندگي گُم كرد... درياي مغروري كه انتهايش سقف آبي آسمان را به سجده وا ميداشت در جريان گذر نسيم... يك لحظه، شايد به اندازه تولد و مرگ يك نفس... در تنگناي افسوسي عميق مُرد...........!!! و امروز در دل سالگردي غريب و تنها، بار ديگر متولد مي شوم تا محكم تر از قبل فرياد بزنم: هيچ كس از جنس ما نبود.....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:51 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستانم همه حيرت زده مي گويندم كه تو اي سنگ صبور كه تو اي كوه غرور كه تو اي مرز گذشته تَهِ يك كوچه دور اشك ها چهره مغرور تو را مي شويند بين اين اشك و سكوت بين اين درد و جنون همه با ترديد مي پرسندم تو بگو آخر كيست؟... تو بگو نامش چيست؟... و من افسرده در آينه غمها و سكوت پشت يك پرده تاريك از اشك در پي چشمه نور همه جا در همه وقت همچنان چهره زيباي تو را مي جويم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||
|
|
|
|
|
اين حسين كيست خدايا كه خدائي ميكند....!!!
عالم همه قطره اند و دریاست حسین خوبان همه بنده اند و مولاست حسین ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش از بسکه کرم دارد و آقاست حسین
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||