|
|
|
|
|
رفتم که گُم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی ..... پشت پنجره نشستم. هوا بارونیه. همونطور که همیشه دوست داشتم ... نمیدونم بارونه یا اشک که گونه هامو خیس کرده! دلم به اندازه بغض تموم ابرای بهاری گرفته... وقتی خواستم دوباره روی پا بایستم و روال این زندگی مدور و پوچ رو تغییر بدم، یه حس غریبی داشتم، حسی که پُر از تُهی بود... مثل حالا... حالا که پشت شیشه های بخار گرفته نشستم و دارم با سرانگشتام روی اون مینویسم: "زندگی، دنیا همش غریبه!!!..............." از کجا شروع کردم؟ کجا تموم شد و به کجا رسیدم؟ نمیدونم ... هیچ کس مثل سکوت ممتدم نمیتونه منو بشناسه! دیگه حتی توی آسمون شبهامم هیچ ستاره ای نیست... از مرز لحظه ها گذشته بودم که همه چیزو باختم! از اینجا، پشت پنجره ای که چارچوبش، قاب سنگین تنهائی من شده، همه چیز سیاهه... سیاه و تاریک به رنگ شب .... ثانیه ها حجم غربت دریا رو فریاد میکشن و من تنهام... به دستام نگاه میکنم. خالین، خالی و پوچ! یکی از پشت پنجره فریاد میزنه، منو صدا میکنه... خوب گوش میکنم. صدای شفاف تنهائیه که اسممو فریاد میکشه................................... برمیگردم. تمام ابعاد اتاق سردم پُره از یه درد غریب... درد حسرتی که همیشه توی چشمام بود و آینه ازم پنهونش میکرد!... یه چیزی روی قلبم فشار میاره. انگار یکی قلبمو گرفته توی دستش و فشار میده.... دارم میلرزم... یه پرده شفاف از اشک توی چشمام نشسته..... بازم صدام میزنه! پیش روم تنهائیه و پشت سرم هزار تا خاطره ای که رد پای اشکام روی اونا هنوز خشک نشده ... چیزی برای از دست دادن ندارم. نگاهم به روبه رو و دلم توی اشک هائیه که همین حالا چکید روی زمین.... نباید تنهائی رو منتظر بزارم. میترسم اونم منو بزاره و بره!!!!! اون طرف قاب پنجره اتاقم غروبه. یه غروب سرد و غمگین که با سنگینی لحظه های من هم خونی عجیبی داره _ واسه دریا همیشه غروب بوده و بس _ اول جاده ایستادم، میخوام واسه همیشه برم.... هوا تارک و روشنه، یه قاصدک داره از آسمون آروم آروم میاد پائین... کفِ دست همیشه پوچم میشینه... توی دستم فشارش میدم و همونطور که آهسته و بی صدا سفر غریبم رو در طول جاده تنهائی شروع میکنم، زیر لب میخونم : قاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما، اما گِرد بام و در من بی ثمر می گردی ... انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری... باری برو آنجا که بُوَد چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کَرند ... دست بردار از این در وطن خویش غریب! قاصدِ تجربه های همه تلخ با دلم میگوید که دروغی تو ... دروغ که فریبی تو ... فریب قاصدک هان! ولی آخر ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی... آی...! راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جائی؟ در اجاقی _ طمع شعله نمیبندم _ خردک شرری هست هنوز ؟....... قاصدک ... ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند ...!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:48 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||