تبليغاتX

آبـی دریــــا
" اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا با من است! او جانشین تمام نداشته های من است... "
" ...پشت بي حوصلگي هاي شب از دورادور ضرب آهسته پاهاي كسي مي آيد"

 

سلام ... به حرمت تو، به پاکی اسم مقدس خدا ...

 

نمی دونم چرا رفتم!

شاید از یاد برده بودم که وقتی گرمای عشق قلب یه نفر رو پُر میکنه و از خود بی خود میشه، دیگه کسی حرفش رو نمی فهمه و توی دل آدمک های بی احساس اطرافش جائی نداره!

شاید فراموش کرده بودم که یه آدم به جرم عاشق شدن دیگه نمیتونه به کسی تکیه کنه!

شاید یادم رفته بود که بعد از دو سال مقاومت در برابر اطرافیام، تحمل کردن گوشه کنایه هاشون و فقط مثل مجسمه از پشت پرده اشک نگاهشون کردن، دیگه واسه هیچ کس مهم نیستم!

نمی دونم چرا رفتم ...

شاید چون همه می گفتن میتونی فراموش کنی، میتونی گذشته رو بسپاری به دست باد و دوباره زندگی کنی!

منم رفتم _ با اینکه میدونستم رفتنم چیزی رو عوض نمیکنه، میدونستم نمیتونم فراموشت کنم، اما رفتم که به همه ثابت کنم دیگه مال خودم نیستم _

رفتم و در عرض دو ماه خیلی ساده بازیِ فراموش کردنت رو باختم!!!

امروز برگشتم ...

بازم رو به روی آینه ای که در تمام لحظات این دو سال درد غریب چشمام رو ازم پنهون میکرد ایستادم ... حس میکنم در امتداد لحظاتِ سنگینی که بی تو گذشت سالها بزرگ شدم و حتی پیر ...........!

چشمام پُر از اشکه و تویِ گلوم یه بغض بزرگ ...

 

امروز برگشتم تا در وسعت ثانیه های گمشده دومین سالگرد تولد عشقم فریاد بزنم :

 

" عزیز دل دریا، به خدای هر دومون قسم در طول تک تک ثانیه هایِ بعد از رفتنت، با وجود تمام سختی هائی که تحمل کردم، با دستائی که از وقتی عشق رو لمس کرد خالی شد، با چشمائی که از شدت اشک ریختن کسی رو جز تو نمیدید، با پاهائی که از خیلی وقت پیش بی هدف قدم بر میداشت و با تن خسته ای که فقط به امید برگشتنت زنده نگهش داشتم، در لحظه لحظه طلوع تا غروب این دو سال با یاد آبی خاطراتت زندگی کردم و با حس خُنکای نسیم وجودت نفس کشیدم ... "

 

امروز برگشتم؛ با ایمانی که بعد از گذشت دو سال به یقین تبدیل شده ...

برگشتم که همراه با لحظه های غریب شب سالگرد تولد عشقم، تا اذان صبح تنهای تنها منتظرت بمونم.

نمیدونم کجائی؛ ولی مهم نیست. میخوام دستمو دراز کنم و هر جائی که هستی با التماس سرانگشتام روی قلبت بنویسم :

 

پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش

 

شبُ از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جایِ پایِ گریه های آخر من

 

اسمتُ ببخش به لبهام، بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من، زیر سایِبون دستام

 

خواب سبز رازقی باش، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب، تو شروع زندگیم باش

 

من پُر از حرف سکوتم، خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقت، تشنه ام کویر لوتم

 

نمیخوام آشفته باشم، آرزوی خفته باشم

تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

 

پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش

 

شبُ از قصه جدا کن، چکه کن رو باور من

خط بکش رو جایِ پایِ گریه های آخر من ...

 

 

                                قاصدک های آسمون :

 

                                                     بهش بگین نشست به پات، بهش بگین نیومدی

                                                        بگین هنوز دوستت داره، با اینکه قیدشو زدی ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  به قلم دریا  |