|
|
|
|
|
دلم تنگ است ...! در امتداد سایه ابرهای همیشه بهاری که بر وسعت ثانیه های پوچم سیل آسا میبارند ... به اندازه شعاع تنه نهال کوچکی که با عشق روئیده ... در پی نیاز بی مهابای آسمان به نگاه زمین، دلم تنگ است! با آسمانِ امشب میبارم و هم نوا با صدای درد ناک دلش ... در موازات سبزینه همان گیاه عجیبی که در انتهای صمیمیت حزن می روید ... دلم تنگ است! آجرهای کوچک زمان تند تند روی هم بنا میشوند و روز ها را خالی از بود نم جشن میگیرند! و من به اندازه التهابی که در لحظه هایم نیست، دلم تنگ است! در کنار نگاه مه آلودم، آنجا که امتداد روز هایم انتظار غریبم را فریاد میکشد، بین پس کوچه هائی که انتهای تمام آنها بن بست زندگی کوچک من است، نشسته ام ... همزمان با نگاه مُمتدم به عقربه های ساعتِ کوچکی که ماه هاست روی دیوار اتاقم بی حرکت مانده، قلبم در سینه به عشق چیزی که نمی دانم چیست، تند تند میزند!!! و من با وجودی که سراسر زیر بار سنگین لحظات تنهائی ام خرده شده، فریاد میکشم : به اندازه دایره بسته زندگی ... آنجا که راه فراری از ثانیه ها نیست ... در نهایتِ سه عدد صحیح و چهارده صدم ... دل تنگم ...!!!
و این است تنهائی بزرگ من که تو را به تماشای آن می خوانم ....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 2:16 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||