|
|
|
|
|
دیروز ... به یکباره میان هیاهوی زندگی تنها ماندم؛ تنها، با دستانی سرد و خالی! هنگامی که در بین دلتنگی ها چشمانم را بستم، دنیایم سراسر تیره بود، نایِ نفس کشیدن نداشتم، اما باید به دنبال زندگی می دویدم ... قلبم تندتر از همیشه می طپید و ترس به همراه دنیائی تنهائی از گوشه چشمانم جاری میشد. ترس از بودن در دنیائی که همه دارائیم را از من گرفته و هیچ چیزش متعلق به من نبود! آرام آرام پلک هایم را گشودم و در میان تاریکیِ مطلق زندگی ام نگاه تو را دیدم، نگاهی سبز که از چشمانی دوست داشتنی به من خیره شده بود. از میان همه آنچه داشتم و از دست داده بودم تو برایم ماندی! تو ... با چشمانی رویائی و نگاه گرمی که تا عمق وجود سردم رخنه می کرد؛ و این بود سرآغاز دلبستگی هامان! ........ امروز ... در هر دقیقه هزاران بار چشمانم را میبندم و باز میکنم تا باور کنم هنوز و همیشه تو را برای خودم دارم. هنوز هم زندگی همانقدر تاریک و وهم آلود است، هنوز هم از این دنیا سهمی ندارم ... هنوز هم گهگاه اشکم بی اختیار گونه هایم را خیس میکند و رد پای خاطرات در ذهنم پُر رنگ میشود، اما با وجود گرمای دستان تو دیگر در این دنیا چیزی نمیخواهم، چرا که در عالمی جدا از تاریکی ها تو را دارم ... تو و خدای تو که هر دو را می پرستم! و فردا ... بارانِ دریا ... همیشه باش و مرا بر آن دار که باشم و در تکاپوی زندگیِ با تو، بودن را مثل حس گذر در شریان های یک گیاه احساس کنم. با من بمان تا در با تو بودن خودم را بار دیگر پیدا کنم و ایمان بیاورم که من در بطن انسانی دیگر نهفته ام، با وجودش زنده و با نبودش میمیرم ... هر که هستی ... هر چه هستی با من بمان! با من بمان و همواره بر ساحل خسته ام ببار که تو تنها و تنهاترین بارانِ دریایی ...!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||