|
|
|
|
|
سال ها پیش که دلم را در پستوی خانه دیگری جا نهادم ضربان نبضم تند تند زندگی را گذراند و من مات از شروعی دیگر چشمانم را دزدیدم و نگاهم را به استقبال قدهای سرد چیزی فرستادم که می گفتند آن را "ع ش ق" مینامند ....... سال ها پیش به یکباره زنده شدم و مزه بودن را چشیدم! سال ها ... سال ها .... سال ها گذشت ... و حالا این منم که با هر طلوع خورشید زنده میشوم و با هر غروب، آن هنگام که ستاره ها ندا میدهند باز هم امیدم نا امید شده، یکبار دیگر در سکوت سرد و تاریکم آرام آرام میمیرم ... تا فردا همچنان خورشید طلوع کند ... تن سردم از شعاع گرمش جان بگیرد و من _ شاید چه کودکانه _ باز هم به انتظار بنشینم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر به قلم دریا
|
|
||