|
|
|
|
|
وسلام که اسم مقدس خداست...
خیلی وقت بود دنبال یه فرصتی بودم که بتونم بیشتر با بقیه باشم. دلم می خواست نوشته های تنهائی من رو بقیه دوستان هم بخونن و نظر بدن، ولی خُب از اونجائی که گرفتاری های زندگی که مهم ترینش درس و دانشگاه و رفت و اومدهای مربوط به اونه اجازه خیلی کارها رو به آدم نمی ده، منم نتونستم وقت آزاد پیدا کنم تا امروز. امروز صبح خدا پشت پنجره دلم نشسته بود و من مثل همیشه حضور سبزش رو حس کردم. چشمامو بستم و دستامو بردم بالا و بازم مثل همیشه ازش کمک خواستم. احساس کردم دلم هوای گفتن داره. گفتن از تنهاترین عشق ابدی... دوست دارم اینجا... نه، نه فقط اینجا، تمام نوشته هام... اصلاْ تمام زندگیم به خاطر اون باشه. فقط و فقط به عشق اونی که منو نگاه می کنه، دستامو می گیره و هیچ وقت نمی زاره زمین بخورم! می خوام بگم اگه گهگاهی دست به قلم می برم و می نویسم همش به عشق خودشه،عشقی که از مدتها پیش قلبم رو پُر کرده و از وجودم دریا ساخته... خدایا نزار توی وجود خودم غرق بشم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر به قلم دریا
|
|
||